کسمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کسمه . [ ک َ م َ ] (ترکی، اِ) موی چند باشد که زنان از سرزلف ببرند و پیچ و خم داده بر رخسار گذارند. (برهان ) (ناظم الاطباء). موی زلف که بر پیشانی ریزد و آن رامقراض کنند (در تداول مردم آذربایجان ) : عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده . حافظ. ◄ بعضی گویند زلف عملی است و آن را ازیال اسب بکنند و بر روی خود گذارند. (برهان ). زلف عملی . (ناظم الاطباء). ◄ آن موی سیاهی است که در این زمان زنان عراقی در پیش سر بندند. (برهان )(از جهانگیری ) (از ناظم الاطباء). ◄ نان کلیچه را هم گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : کسمه اش نازک چو خوی دلبر است در لطافت همچو روی دلبر است . سراج الدین راجی .