کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) دفعه، مرتبه، بار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِ.) زخم و ریشی که بر دست و پای شتر بهم رسد و از آن پیوسته زردآب بیرون آید و از بیم سرایت شتران صحیح را داغ کنند؛ غره.
(کِ) (اِ.) نوار یا تسمهای که دارای حالت ارتجاعی است مخصوصاً بندی که در آن نوار یا نوارهای لاستیکی به کار رفته باشد.
(کَ) [ په. ] ۱- (اِ.) سینه و صدر. ۲- بغل، پهلو. ۳- (ص.) خوب، خوش. ۴- خودستا، متکبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کش . [ ک ُ ] (ص ) نر و نرینه . (ناظم الاطباء).
کش . [ ک ِ ] (موصول + ضمیر) (مرکب از: که + ش = اش ) مرکب از کاف خطاب و شین ضمیر به معنی که او را چنانکه گویند کش گفت، یعنی که او را گفت و او را که گفت . (برهان ). مرکب از که (موصول ) به اضافه ٔ ش (ضمیر) به معنی که او را. (از فرهنگ فارسی معین ). مخفف که اش . (آنندراج ) : آن گلی کش ساق از مینای سبز بر سرش بر سیم و زر آمیخته . طاهربن فضل . بسته عدو را دست پس چون ملحدملعون خس کش کرد مهدی در قفس و آویختش درمهدیه . منوچهری . چنین بود پدری کش چنین بود فرزند چنین بود عرضی کش چنان بود جوهر. عنصری . میر همه دلبران کشمیر تویی خرم دل آن سپاه کش میر تویی . (؟ از آنندراج ).
کش . [ ک َ ] (اِ) کشه و آن خطی باشد که بجهت باطل شدن بر نوشته کشند. خطی که برای بطلان بر نوشته کشند و آن را کشه نیزگویند. (آنندراج ). کشه و خطی که جهت باطل نمودن بر نوشته کشند. (ناظم الاطباء). خط نه . کشه : دفتر لوح و قلم را کاتبی کش عفوی کش بجرم کاتبی . کاتبی تبریزی (از آنندراج ). رجوع به کشه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بیغوله، کنج، گوشه بر، پهلو، سینه، کنار آغوش، بغل خوش، نیک، نیکو