کش خرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کش خرام . [ ک َ خ ِ / خ َ / خ ُ ] (ص مرکب ) خوشخرام . آنکه با طنازی و عشوه گری خوش خرامد : رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن . منوچهری . دیدم همه طپان و بی آرام و شوخ چشم او بازآرمیده و پر شرم و کشخرام . سوزنی . در صدف دریا کشان بزم صبوحی جام چو کشتی کش خرام برآمد. خاقانی . از این کشخرامی، لطیف اندامی، ماهرویی، سلسله مویی . (سندبادنامه ). کنیزکی را دید باجمال، زیبادلال، عنبرموی، خورشیددیدار، کبک رفتار، کش خرام . (سندبادنامه ). از این سروبالایی، کشخرامی، زیبارویی . (سندبادنامه ). دخت خوارزمشاه نازپری کش خرامی بسان کبک دری . نظامی .