کشتی شکسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشتی شکسته . [ ک َ/ ک ِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) که بر اثر طوفان کشتی او خرد و شکسته شده باشد. آنکه کشتی حامل او شکسته و درهم کوفته است : کاروان زده و کشتی شکسته و مرد زیان رسیده را تفقد نماید. (مجالس سعدی ص ٢٢). دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیایدتاجر کشتی شکسته و وارث با قلندر نشسته . (گلستان ). کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را. حافظ. کشتی شکستگان را هرموج ناخدایی است . صائب .