کشتی گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ) (ص فا.) کسی که کشتی میگیرد، پهلوان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ) (ص فا.) کسی که کشتی میگیرد، پهلوان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشتی گیر. [ ک ُ ] (نف مرکب ) آنکه کشتی گیرد. پهلوان . (ناظم الاطباء). مُصطَرِع . (منتهی الارب ) : جعد او بر پرند کشتی گیر زلف او بر حریر چوگان باز. فرخی . سندروس چهار دانگ و نیم سکنگبین ممزوج با آب سرد خوردن در این باب سخت نافع است کشتی گیران بکار دارند تا عصبهاء ایشان قوی شود و خشک اندام و سبک شوند و نفس ایشان تنگ نشود و خفقان نباشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سرهنگ با سرهنگ و کشتی گیر با کشتی گیر و دبیر با دبیر. (راحة الصدور راوندی ). چون خراسان مستخلص شد حکایت کشتی گیران خراسان و عراق پیش او گفتند. (جهانگشای جوینی ). پسر شوخ چشم و کشتی گیر شوخ چشمی که بگسلد زنجیر. سعدی . کنند در عرق خود شناچو کشتی گیر ز خجلت کف او لعل کان و در عدن . شفیع اثر (از آنندراج ). مغفر و خفتان به میدان محبت ننگ ماست همچو کشتی گیر عریانی سلاح جنگ ماست . سلیم (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
مرشد کهنهسوار، پیشکسوت، عیار، پهلوان، جهانپهلوان، نوچه، نوخاسته، میاندار، ضربگیر پهلوان، جوانمرد قدر، همقدر، همزور تختی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی