کشح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشح . [ ک َ ] (ع مص ) دشمنی نمودن و در دل دشمنی داشتن . ◄ پراکنده کردن گروه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کشحت الدابة؛ دنب رامیان هردو پای درآورد. ◄ روفتن خانه را.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ متفرق و پراکنده گشتن قوم از آب، کشح القوم عن الماء. (از منتهی الارب ). ◄ داغ کردن با آتش شتر رادر موضع کشح . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
کشح . [ ک َ ] (ع اِ) تهیگاه . (منتهی الارب ). یقال طوی عنه کشحه ؛ ای قطعنی و خوی کشحه علی الامر؛ ای اضمره و ستره . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شبه سفید که مورچه نامندش . ج، کُشوح . (منتهی الارب ).
کشح . [ ک َ ش َ ] (ع اِ) بیماری تهیگاه که بداغ کردن به شود. (منتهی الارب ). درد پهلو که ذات الجنب نامندش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).