کشمیهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشمیهن . [ ک ُ م َ هََ ] (اِخ ) قریتی است عظیم از قراء مرو. (از یاقوت ). شهری است به خوارزم . (یادداشت مؤلف ) : به کشمیهن آمد بهنگام روز چو برزد سر از کوه گیتی فروز. فردوسی . بتدبیر نخجیر کشمیهن است شب و روز دستورش آهرمن است . فردوسی . سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو شداز تاختن بادپایان چو غرو. فردوسی .