کشورخدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشورخدا. [ ک ِش ْ وَ خ ُ ] (اِ مرکب ) پادشاه را گویند به اعتبار معنی ترکیبی آن، چه کشور به معنی اقلیم و خدا به معنی صاحب و مالک باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (رشیدی ). کشورخدای . کشورخدیو. صاحب کشور. پادشا. کشورخدا : به سر بر افسر کشورخدایان به تن بر زیور مهتر خدایان . (ویس و رامین ). ز هر شاهی و هر کشورخدایی به درگاهش سپاهی یا نوائی . (ویس و رامین ). هر آن خشتی که ایوان سرائی ست بدان کان از سر کشورخدائی ست . ناصرخسرو (روشنائی نامه ). چون ز کشورخدای هفت اقلیم هفت لعبت ستد چو در یتیم . نظامی . به هر گوشه مهیا کرده جائی بر او زانو زده کشورخدائی . نظامی . ز کشورخدایان و شهزادگان نظر بیش کردی به افتادگان . نظامی . به درگاه توسر نهم بر زمین نه من جمله کشورخدایان چین . نظامی . نه کشورخدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم . سعدی . اگر کشورخدای کامران است و گر درویش حاجتمند نان است . سعدی (گلستان ).