کشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشک . [ ک َ ] (اِ) دوغ خشک کرده باشد که به ترکی قروت خوانند. (از برهان ). دوغ خشک کرده پس از آنکه روغن آن گرفته باشند و آن را بیشتر به شکل گلوله به اندازه ٔ گردوئی و بزرگتر و در کرمان چون قلمی کنند. اَقِط. پینو. بینو. (یادداشت مؤلف ) : زن آقا دهد بمهمان دوغ چه کند نیستش جز این در مشک کهنه مشکش مباد هیچ تهی یارب از دوغ تازه یعنی کشک . خاوری کاشانی (از انجمن آرا). کدک و کشک نهاده ست و تغار لورو دوغ قدحی کرده پر ازکنگر و کنب خوشخوار. بسحاق اطعمه . - کشک بادنجان ؛ کشکه بادنجان . کشک و بادنجان . طعامی که از بادنجان سرخ کرده در روغن کنند و دوغ کشک بر آن ریزند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب کشکه بادنجان شود. - کشک چغندر ؛ چغندر پخته یا لبو را قطعه قطعه کنند و در آب کشک داخل نمایند طعامی سازند و قبل از غذا یا بعد از غذا خورند چون آب دوغ و ماست لبو و ماست چغندر. (یادداشت مؤلف ). - کشک سیاه ؛ قره قوروت . قوروت سیاه . ترف . (یادداشت مؤلف ). - امثال : آخوند نباتی یعنی کشک . (یادداشت مؤلف ). این حرفها همه کشک است ؛ این سخنها همه واهی و بیخود است . چه کشکی چه پشمی ؛ جمله ای است که انکار را گویند. سگی که برای خودش پشم نمی کند برای دیگران کشک نخواهد کرد ؛ نظیر آنکه بخود نمی رسد به دیگران چه رسد. گفت کشک چه پشم چه ؛ انکار تمام کرد. رجوع به کلمه ٔ قوروت شود. ◄ جویا گندم مقشر کوفته و غالباً بوقت استعمال مضاف الیه آن می آید چون کشک جو یا کشک گندم . صُلت . نیم کو. پله کو. (یادداشت مؤلف ). مدقوق الحنطة و الشعیر. (بحر الجواهر). کشک که بطور مطلق استعمال شود مقصود آردجو است : یکی پاره پاره بگسترد مشک نهاده به غربال بر نان کشک . فردوسی . یکی بود دستار در زیر مشک به بازار شد گوشت آورد و کشک . فردوسی . همه پوستین بود پوشیدنش ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش . فردوسی . پر شود معده ترا چون نبود میده زکشک خوش کند مغز ترا گر نبود مشک سداب . ناصرخسرو. علی را چشم درد کرد گفت از این مخور و از این خور یعنی چکندر بکشک جو پخته . (کیمیای سعادت ). بگیرند بنفشه ٔ خشک و تخم خطمی و کشک جو و سبوس گندم ازهریکی یک مشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آشامیدنیها از عدس و نشاسته و کشک جو و از گاورس بسازند. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). بگیرند کرنج پارسی سه درم کشک جو هشت درم . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بگیرند عناب بیست عدد و سپستان پنجاه عدد کشک جو یک مشت تخم خشخاش سپید هفت درمسنگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سر بره و دست و پای او پاک کنند و بکوبند و یک مشت کشک گندم و ده درمسنگ شبت . پس حسوئی باید ساخت از کرنج شسته و کشک جو و کشک گندم . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) بگیرند انجیر پنج عدد... کشک جونیم کوفته یک کف . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) و طعام اسفاناج و ماش مقشر و کدو و کشک جو فرمایند به روغن بادام . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شعر من هست چو انجیر همه نغزو لطیف و آن تو کشک غلیظ است و به از کشک انجیر. سوزنی . آب کشک جو سرد و تر است . (ریاض الادویه ). حقنه ای که سحج را نفع دهد کشک جو تفت داده و برنج شسته و ... (ریاض الادویه ). سکنجبین قندی و اسفناج با آب نان کلاغ یا آب کشک جو حل کرده نیم گرم بیاشامند. (ریاض الادویه ). تخم نان کلاغ و کشک جو از هر یک سه مثقال . (ریاض الادویه ). پوست خشخاش و نیلوفر دریانی و بابونه از هریک مشتی کشک جو دو مشت . (ریاض الادویه ). در حقنه ای که سحج را نفع دهد می نویسند کشک جو تف داده (یعنی تفت داده ) و برنج شسته از هریک نیم مشت . (نقل از کتب طبی بخط مؤلف ). ◄ آرد آمیخته با آب . آرد آبه . (یادداشت مؤلف ). ◄ یک قسم نانخورشی است که از ماست پزند. (برهان ). ◄ یک نوع طعامی است که از آرد گندم و آرد جو و شیر گوسفند درست می کنند و یک قسم از آن را گوشت و گندم نیز داخل سازند و مانند هریسه می خورند. (از برهان ) : اگر آماس بدین تدبیرها فرو نایستد بگیرند عدس مقشر، گل سرخ، بیخ سوس، انار پوست کشک همه را بپزند و بپالایند و بدان مضمضه کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نخود وبرنج و گندم کشک کرده و کشک جو از هریک ده مثقال . (ریاض الادویه ).
کشک . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شرفخانه بخش شبستر شهرستان تبریز واقع در دوازده هزارگزی باختر شبستر و یک هزارگزی شوسه ٔ صوفیان به سلماس با ٢٥٤١ تن سکنه آب از چشمه و راه شوسه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
کشک . [ ک َ ش َ ] (اِ) پرنده ای سیاه که عکه گویند و به عربی عقعق نامند. (از ناظم الاطباء). زاغی . (یادداشت مؤلف ). کشکرک : هرگز نبود شکر به شوری چو نمک نه گاه شکر باشد چون باز کشک . محمود (از فرهنگ اسدی ). ◄ خط خواه بر دیوار کشند یا بر روی کاغذ. (از ناظم الاطباء) (از برهان ). کشه . رجوع به کشه شود. - کشکهای پرتو ؛ اشعه ٔ آفتاب . (از ناظم الاطباء).