کشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشیده . [ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] (ن مف ) طویل . دراز. (ناظم الاطباء). ممتد. ماد. ممدود. مدید. (یادداشت مؤلف ) : درازتر ز غم مستمند سوخته جان کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر. فرخی . حق سبحانه و تعالی ایام عمر مولانا صاحب الجلیل کافی الکفاة کشیده گرداناد. (تاریخ قم ). ◄ مایل بر درازی . نسبة دراز و باریک . (یادداشت مؤلف ). - ابروی کشیده ؛ ابروی دراز و طویل و کمانی . - بینی کشیده ؛ بینی باریک و دراز. - چشم کشیده ؛ بادامی شکل : لفظی فصیح و شیرین قدی بلند و چابک رویی لطیف و زیبا چشمی خوش و کشیده . حافظ. - روی کشیده ؛ صورت مایل به درازی . - صورت کشیده ؛ صورت مایل به درازی . ◄ به شکل تار درآمده . به شکل رشته درآمده : او را مردم سیستان زرورنگ خواندندی زیرا که راست به زر کشیده مانستی . (تاریخ سیستان ). شخصم ز فرقت تو چو زر کشیده شد مویم ز حسرت تو چو سیم کشیده گیر. معزی (از آنندراج ). دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده صد ماهرو ز رشکش جیب و قصب دریده . حافظ (دیوان چ قزوینی و غنی ص ٤٢٢). ◄ به رشته درآورده : چهل تار دیبای زربفت گون کشیده زبرجد به زر اندرون . فردوسی . ◄ مسلول . مُشَهَّر. آهخته . آهیخته . آخته . برهنه . (یادداشت مؤلف ). از نیام برآورده و آن صفتی است شمشیر و خنجر و امثال آنرا : هزاران پیاده به پیش اندرون کشیده همه خنجر آبگون . اسدی . به دست گوهربارش در آب و آتش رزم کشیده گوهرداری به گوهر آتش و آب . مسعودسعد (دیوان ص ٤٤). غلامان شمشیر کشیده از راه آب درآمدند از پس تخت متوکل و آن مرد مسخره چون فروغ شمشیر دید پنداشت که مگر بر عادت او را عذاب میدهند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ تحمل کرده . متحمل شده . (یادداشت مؤلف ). - بارکشیده ؛ متحمل بارشده . زحمت بار پذیرفته : بارکشیده ٔ جفا پرده دریده ٔ هوا راه ز پیش و دل ز پس واقعه ای است مشکلم . سعدی . - ستم کشیده ؛ مظلوم . ستم رسیده . ظلم دیده : که گر غمهای دیده بر تو خوانم ستمهای کشیده بر تو رانم . نظامی . - سختی کشیده ؛ رنج دیده . سختی برده : هرکجا سختی کشیده ٔ تلخی چشیده ای را بینی خود را یکسره در کارهای مخوف اندازد. (گلستان ). مردم معزول و سختی کشیده را باز عمل فرماید. (گلستان ). - عزلت کشیده ؛ دوری دیده . در انزوا به سر برده . - ◄ کنایه از معزول شده . کنایه از بیکار شده : مردم سختی دیده ٔ عزلت کشیده را خدمت فرماید. (سعدی ). ◄ مجذوب . جلب شده . (ناظم الاطباء). ◄ برآورده . ساخته شده .(یادداشت مؤلف ) : گرد او باره ای کشیده . (حدود العالم ). ◄ افراخته . افراشته . (یادداشت مؤلف ) : زدیدار چون خاور آمد پدید به هامون کشیده سراپرده دید. فردوسی . - برکشیده ؛ برافراخته : همی تا به بالای معشوق ماند به باغ اندرون برکشیده صنوبر. فرخی . به پای پست کند برکشیده گردن شیر بدست رخنه کند لاد آهنین دیوار. عنصری . بستان و باغ ساخته و اندر آن بسی ایوان و قصر سربه فلک برکشیده گیر. سعدی . - ◄ بالا برده . برتری داده . به مقام برتر نشانده : بندگان خداوند و چاکران برکشیدگان سلطان پدر نباید که بقصد ناچیز گردند. (تاریخ بیهقی ). ◄ بررفته . بجانب بالا بر شده . - اندام کشیده ؛ بالای آخته . قامت رسا. بالای کشیده . بالای آخته . - بالای کشیده ؛ قامت رسا. اندام کشیده . - قامت کشیده ؛ اندام کشیده . قد کشیده . بالای رسا. - قد کشیده ؛ قامت کشیده . بالای آخته . - کشیده قامت ؛ بلندبالا : کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین . نظامی . ◄ منظم شده . رده بسته . صف بسته : ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه کشیده رده پیش هیتال شاه . فردوسی . - درکشیده بهم ؛ سربهم آورده : صفی راست برراه و صفی بخم صفی چارسو درکشیده بهم . اسدی . - کشیده صف ؛ رده بسته : نظاره به پیش درکشیده صف چون کافر روم بر در گنجه . منوچهری . ◄ سنجیده . وزن شده . (یادداشت مؤلف ). سنگیده . (ناظم الاطباء). سخته : اندیشید که اگر کشیده بفروشم ... روزگار دراز شود. (کلیله و دمنه ). ◄ به ظرف خرد درآمده از ظرف دیگر. (یادداشت مؤلف ). نقل شده چنانکه پلو از دیگ به قاب . ◄ آشفته . پریشان خاطر. سرگشته . حیران . ◄ سرکش . بی حیا. (ناظم الاطباء). ◄ منجر شده . مجرور. (یادداشت مؤلف ). ◄ ممتد. بی دندانه . آنچه از حروف که دراز نویسند نه دندانه دار چون «س » و «ش ». (یادداشت مؤلف ). ◄ رسم شده . تحریر و ترسیم شده چنانکه خط دایره و حروف دایره دار : نونیست کشیده عارض موزونش و آن خال معنبر نقطی بر نونش نی خود دهنش چرا نگویم نقطی است خط دایره ای کشیده پیرامونش . سعدی . ◄ مصوت . صدادار. با مصوت بلند در این کتاب هرجا به الف کشیده گوئیم چون میم «مال » مراد است نه میم «مأکول » و «مأخوذ» و به واو کشیده «موسی » مراد است نه «موعود» و به یای کشیده چون میم «میل » مراد است نه میم «میدان ». (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) سیلی . طپانچه که بر رخسار زنند. ضربت با کف دست بر رخسار کسی . لطمه . چک . تپانچه . طپانچه . کاج . (یادداشت مؤلف ): کشیده ای بیخ گوشش نواخت . ◄ نوعی از نقش که بروی پارچه می دوزند. (ناظم الاطباء).