کشیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشیش . [ ک َ / ک ِ ] (اِ) پیشوا و راهنمای ترسایان و عالم آنان . قسیس . (برهان ) (ناظم الاطباء). قس . (یادداشت مؤلف ) : از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد زاهد محرابی و کشیش کنشتی . ناصرخسرو. کشیشان را کشش بینی و کوشش بتعلیم چو من قسیس دانا. خاقانی . وین طرفه که موبدی گرفته ست با یک دو کشیش رنگ کشخان . خاقانی . ز خارا بود دیری سال کرده کشیشانی بدو در سالخورده . نظامی . قسیسی مست که کشیش می خوانند از نزدیک ... (جهانگشای جوینی ). حلقه گرد او چو زر گرد عریش همچنانکه بت پرستان بر کشیش . مولوی . کشیشان هرگز نیازرده ز آب بغلها چو مردار در آفتاب . سعدی .
کشیش . [ ک َ ] (ع مص ) بانگ کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بانگ نخستین کردن شتر که کمتر از کتیت است . ◄ بانگ برآوردن آتش زنه وقت بیرون جستن آتش از آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آواز برآوردن جوشش می . (منتهی الارب ). ◄ بانگ برآوردن گاو. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کشیش . [ ک َ ] (ع اِ) بانگ نخستین شتر که کمتر از کتیت است . ◄ آواز جوشش می . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ بانگ آتش زنه وقت بیرون جستن آتش از آن . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ بانگ گاو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). - کشیش الافعی ؛ آواز پوست افعی نه آواز دهن آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).