کعب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کعب . [ ک َ ] (اِخ ) ابن عدی [ ع َ دی ی ] از مردم حیره - شهری بنزدیک کوفه - بود. (یادداشت مؤلف از تاج العروس در ماده ٔ ح ی ی ). رجوع به اعلام زرکلی ج ٣ ص ٨١٢ شود.
کعب . [ ک َ ] (ع اِ) بند استخوان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد). ج، اکعب، کعوب، کعاب . ◄ گره نیزه و نی و کلک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). عقده . (از ابن بیطار). ج، کعوب، اکعب، کعاب : الا انه اعرض منه اصغر کعوباً. (ابن بیطار). ◄ شتالنگ . چنگاله کوب . پژول . (زمخشری ). بجول . پجول . بژول . اشتالنگ . غاب . قاب . قاپ : مرد از پی راه کعبه تازد آن طفل بود که کعب بازد. خاقانی . به فرفره به مشاق و به کعب و سرمامک به خرد چاهک و چوگان و گوی در طبطاب . خاقانی . - کعب ادرم ؛ پژول ناپدید از گوشت . (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). - کعب اصمع ؛ پُژول خرد. بجول خرد. (مهذب الاسماء). ◄ مچ پای آدمی . بعضی ها مفصل بین ساق و قدم دانند و بعضی دیگر مفصل زیر عظم . (ناظم الاطباء). استخوان بلند پشت پای که بستنگاه شراک باشد. (منتهی الارب ). ج، کعوب، اکعب، کعاب . استخوان متصل به ساق است و به فارسی قاب نامند و بهترین او کعب گاو است و خوک است و خواص کعب خوک مذکور شد و سوخته ٔ کعب البقر جهت سپرز و تقویت باه و با عسل جهت تقویت جگر تفریح دل نافع و قدر شربتش تا سه قاشق . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : صقلابیان همه پیراهن و موزه ٔ تا به کعب پوشند. (حدود العالم ). بساق عزم تو و کعب حزم تو نرسد اگر بگیرد تا قلب و محور آتش و آب . مسعودسعد. آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب کاسیاسنگی است برپای زمین پیمای من . خاقانی . به بوتراب که شاه بهشت و کوثر اوست فدای کعب و ترابش کواعب و اتراب . خاقانی . موج خون منت به کعب رسد دامن حله بیشتر برکش . خاقانی . آه از این گریه که گه بندد و گه بگشاید گه به کعب آید و گاهی به کمر می نرسد. خاقانی . سلطان بفرمود تا شمشیر هریک تخت بندی سازند و بر کعب او نهادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خوارزمشاه را به دست آوردند و قیدی که بر پای ابوعلی بود بر کعب او نهادند و در یک لحظه حالت هر دو شخص متبدل شد امیر اسیر گشت و اسیر امیر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای . سعدی (بوستان ). احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید. (گلستان سعدی ). خاک بینی ز کعب تا زانو خانه ای را که دو است کدبانو. (نقل از مؤلف ). ◄ طاس بازی نرد. ج، کُعب، کعاب . رجوع به کعبتان و کعبتین شود. ◄ یک لخت از روغن و پاره ای از آن . ◄ مقداری از شیر. ◄ بزرگی . ◄ بزرگی آبائی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). منه اعلی اﷲ کعبه ؛ ای جده و شرفه . ◄ هر جسمی که دارای شش سطح باشد در تداول اهل مساحة. (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح ریاضی ) نام مرتبه ٔ سوم است از ضرب چه مرتبه ٔ اول را شی ٔ می گویند و مرتبه ٔ دوم را مال و مرتبه ٔ سوم را کعب گویند مثلاًعدد سه را که شی ٔ فرض کردیم چون در سه ضرب کنیم مال میشود که نه باشد و چون مال که نه است در سه ضرب کنیم بیست و هفت میشود که کعب است و این در تداول اهل جبر و مقابله است . (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح اهل حساب حاصل ضرب جذر در مجذور. (ناظم الاطباء). ◄ آن جزء از انسان و دیگر حیوانات که در وقت نشستن ملاصق زمین میشود. (ناظم الاطباء). ◄ آن طرف از ظرفی که به روی زمین قرار می گیرد در صورتی که هموار و برابر باشد. (ناظم الاطباء). آن قسمت در باطیه و کاسه و امثال آن که اگر بر زمین گذارند در روی زمین قرار گیرد. (یادداشت مؤلف ). - کعب کوه ؛ پای کوه . آن قسمت از کوه که ملاصق دشت اطراف خود باشد : عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را تا گنج زرفشان دهد اندرخورسخاش . خاقانی .
کعب . [ ک َ ] (اِخ ) ابن عجرة الانصاری مکنی به ابومحمد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابومحمد کعب در این لغت نامه و اعلام زرکلی ج ٣ ص ٨١٢ شود.