کفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفاف . [ ک َ ] (ع اِ) اندازه و مانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مثل و مقدار. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). اندازه . (غیاث اللغات ). ◄ روزگذار از روزی و قوت که مستغنی گرداند و از خواست بازدارد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنقدر معاش که کفایت کند و مستغنی سازد از طلب و آن روزی و معاش و خرج روزمره باشد. (غیاث اللغات ). آن اندازه از روزی که کفایت کند و بی نیاز سازد. (از اقرب الموارد). آنقدر که بسنده بود مردم را. (مهذب الاسماء).مقدار کافی . (ناظم الاطباء). آنچه برای زیستن بسنده باشد از مسکن و مطعم و ملبس . (یادداشت مؤلف ) : هرکه از دنیا بکفاف قانع نباشد و در طلب فضول ایستد چون مگس است ... (کلیله و دمنه چ مینوی ص ١٠٥). آب زدند آسیای کام ز کینه کینه چه دارند کاسیا به کفاف است . خاقانی . خاقانیا جوانی و امن و کفاف هست بالای این سه چیز در افزای کس نیافت . خاقانی . بدان سرمایه ٔ راست شود و کفافی حاصل آید. (سندبادنامه ص ٢٩٩). تندرستی و ایمنی و کفاف این سه مایه است و دیگران همه لاف . نظامی . یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش بقدر مروت نبود. سعدی . تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است . (گلستان سعدی ). پنجم کمینه پینه دوزی که به سعی بازو کفافی حاصل کند. (گلستان سعدی ). و گر کفاف معاشت نمی شود حاصل روی و شام شبی از جهود وام کنی . ابن یمین . - کفاف دادن ؛ بسنده بودن . (یادداشت مؤلف ) : خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما کفاف کی دهد این باده ها بمستی ما. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٢٢٠). - مقدار کفاف ؛ مقدار کافی که نه زیاد باشد و نه کم . (ناظم الاطباء). - وجه کفاف ؛ وجه بقدر احتیاج و بقدر کفایت . (ناظم الاطباء).
کفاف . [ ک َ ف ِ ] (ع اِ) معدول از کَفاف بمعنی مثل . (از اقرب الموارد): دعنی کِفاف، یعنی باز بمان و بازمی مانم از تو. و دور شو و دور می شوم از تو. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کفاف . [ ک ِ ] (ع اِ)ج ِ کُفَف و جمع الجمع کُفَّة. (منتهی الارب ). ج ِ کفة.(از اقرب الموارد). ◄ ج ِ کُفَّة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مفردات آن شود.