کفانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفانیدن . [ ک َ دَ ] (مص ) شکافتن و ترکانیدن به درازی . (برهان ) (از ناظم الاطباء). شکافتن و ترکانیدن . (انجمن آرا) (آنندراج ). شکستن . شق کردن . شق . ثنط. کفانیدن ریش، نشتر زدن بدان . بط. (یادداشت مؤلف ). هدغ . طر. (منتهی الارب ) : هر آن سر که دارد خیال گریز بباید کفانیدن از تیغ تیز. دقیقی . قلم منت هجا کرد و من آگاه نیم ز دهن بیرون کردم به سر کار زبانش بند بر پای نهادمش و سیه کردم روی وز درازا بکفانیده همه پشت و میانش . منجیک و رجوع به کفاندن شود.