کفتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفتر. [ ] (اِخ ) شهرکی است بر کوه بارجان به کرمان و هرچه از کوه بارجان افتد بدین شهرک و دهک [ شهرکی دیگر ] افتد. (از حدود العالم چ دانشگاه ص ١٢٨).
کفتر. [ ک َ ت َ ] (اِ) کبوتر را گویند وبه عربی حمام خوانند. (برهان ). کبتر. (یادداشت مؤلف ). کپتر. کوتر. (انجمن آرا) (آنندراج ) : چو سرما شود سخت لاغر شوند به آواز مانند کفتر شوند. فردوسی (از انجمن آرا). - کفترباز ؛ کبوترباز. آنکه کبوتر نگه دارد و قسمتی از اوقات خود را به بازی با آنها یا در تیمار داشت آنها بگذراند. - کفتربازی ؛ بازی با کبوتر. عمل کفترباز. - کفترخان ؛ کبوترخان . (یادداشت مؤلف ).کبوترخانه