کفران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفران . [ ک ُ ] (ع مص ) ناگرویدن . (منتهی الارب ) (دهار). ◄ ناگرویدگی : بدین دولت جهان خالی شد از کفران و از بدعت بدین دولت خلیفه باز گسترده ست شادروان فرخی . گر مسلمان بوده عبداﷲبن سرح از نخست باز کافر گشته و در راه کفران آمده . خاقانی . لیک نفس زشت و شیطان لعین می کشندت جانب کفران و کین . مولوی . ◄ ناسپاسی کردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ). پوشاندن نعمت منعم را با انکار یا با عمل . (از تعریفات جرجانی ). ناسپاسی . (غیاث ) (آنندراج ). ناسپاسی و ناشکری . (ناظم الاطباء). حق ناشناسی . نمک کوری .نمک ناشناسی . کافرنعمتی . ناسپاسی . نان کوری . حرام نمکی . نمک بحرامی . کنود. مقابل شکران . (یادداشت مؤلف ): فمن یعمل من الصالحات و هو مؤمن فلا کفران لسعیه و انا له کاتبون . (قرآن ٩٤/٢١)، پس هر کس که نیکیها کردو به اﷲ تعالی گروید کردار او را ناسپاسی نیست و ماکردار او را نویسندگانیم . (کشف الاسرار میبدی ج ٦ ص ٢٩٦). گمان نمی باشد... که شتربه سوابق تربیت را به لواحق کفران خویش مقابله روا دارد. (کلیله و دمنه ). - کفران آوردن ؛ ناسپاسی کردن : اثر نعمت تو برمازان بیشتر است که توان آورد آن را بتغافل کفران . فرخی . - کفران کردن ؛ ناسپاسی کردن . نمک بحرامی کردن : نعمتی بهتر از آزادی نیست بر چنین مائده کفران چه کنم . خاقانی . - کفران نعمت ؛ ناسپاسی . (آنندراج ). ناشکری نعمت . (ناظم الاطباء) : گفتند [سه تن از امراء طاهری ] ما مردانیم پیر و کهن و طاهریان را خدمت سالهای بسیار کرده ... روا بودی ما را راه کفران نعمت گرفتن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). اگر بهمه نوع خویش را بر او عرضه نکنیم ... به کفران نعمت منسوب شویم . (کلیله و دمنه ). - کفران نمودن ؛ ناسپاسی کردن . کفران کردن : پرورده ٔ نان تست و از کفر در نعمت تو نموده کفران . خاقانی .