کفری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفری . [ ک ُ ] (اِخ ) شاعر و از نجبای یزدخاست فارس و از شاعران عهد صفوی است . از اوست : یار اگر نازد ز بیت طاق ابرومی رسد کان دو مصرع در بیاض آفتاب و ماه نیست . (از تذکره ٔ نصرآبادی ص ٤١٩). و رجوع به همین کتاب شود.
کفری . [ ک ُ ف ُ / ک َ ف َ / ک ِ ف ِرْ را ] (ع اِ) شکوفه ٔ خرما یا غلاف وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). پوست بهار خرما. (الفاظ الادویه ). کاردو. (مهذب الاسماء). پوست و غلاف شکوفه ٔ درخت خرما. (تحفه ٔحکیم مؤمن ). کاناز. گوزه مخ . کم نخل . غنچه ٔ خرما. جفری . قشرالطلعة. (یادداشت مؤلف ). ◄ میوه ٔ خوشه مانند خرما که از یک طرف بوسیله ٔ برگ غلاف مانندی پوشیده شده . شکوفه ٔ خرما. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود.
کفری . [ ک ُ ] (ص نسبی ) منسوب به کفر. کافر و بیدین . (آنندراج ). بیدین و ملحد و فاسق و فاجر و بت پرست . (ناظم الاطباء). کسی که کفر می گوید. گاهی بصورت لقب برای اشخاصی که اظهار نارضایی از آفرینش می کنند و زبان انتقاد دارند بکار می رود: شیخ کفری . کریم کفری . دکتر محمدخان کفری و... (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ عصبانی . (فرهنگ فارسی معین ). - کفری شدن ؛ سخت ناراحت و خشمناک شدن . نظیر بالا آمدن کفر. (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ) : نه به سر شوق نگاری نه حضوری تأثیر عشق کفری شده از دست مسلمانی ما. محسن تأثیر(از آنندراج ).