کفشدوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفشدوز. [ ک َ ] (نف مرکب ) کفاش . (ملخص اللغات کرمانی ). کسی که کفش می دوزد. (ناظم الاطباء). کفش دوزنده . آنکه کفش دوزد. کفاش . کفشگر. اسکاف . حذأ. ارسی دوز. (یادداشت مؤلف ) : پیر مردی لطیف در بغداد دختر خود به کفشدوزی داد. سعدی (گلستان ). مگو کفشدوز آن نگار فرنگ کز و خانه برمن بود کفش تنگ . میرزاطاهر وحید (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) حشره ای است از رسته ٔ قاب بالان که دارای سه گونه میباشد و در اکثر نقاط زمین میزید. این حشره کوچک و کروی است و از شته ها تغذیه میکند.بدنش قرمزرنگ و دارای نقاط سیاه رنگ است . عده ای از کفشدوزها گاهی به مزارع یونجه حمله می کنند و موجب آفت میشوند. پینه دوز. کفشدوزک . (فرهنگ فارسی معین ).