کفگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفگیر. [ ک َ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) چمچه ٔ سوراخ داری که بدان کف چیزی را گیرند. کفک گیر. کفچه . (ناظم الاطباء). یکی از آلات مطبخ با سوراخهای کوچک و دسته دار که کف دیگ را بدان گیرند و پلو را با آن به ظرفها کشند. کف زن . کف زنه . کفچلیز. کپچلاز. کفلیز. مرغات . مغرفه . مقدح . مطفحه، مذویه . مذنب . (یادداشت مؤلف ) : گردون کاسه چشم چو کفگیر جمله چشم نظاره روی زنده دلان کفن درش . خاقانی . دستت همه عظم همچوملعق جانی همه رخنه همچو کفگیر. اثیر اخسیکتی . - به ته دیگ خوردن کفگیر ؛ کنایه از تمام شدن مال . به آخر رسیدن دارایی . بی پول شدن . (از یادداشت مؤلف ) (فرهنگ فارسی معین ).