کف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کف . [ ک َف ف ] (ع مص ) بازایستادن و برگردیدن . (منتهی الارب ). بازایستادن . (ترجمان القران ) (تاج المصادر بیهقی ). واایستادن . (مصادر زوزنی ). بازداشته شدن . منصرف گشتن . (از ناظم الاطباء). اندفاع . انصراف . امتناع . (از اقرب الموارد). ◄ بازایستانیدن . راندن . (منتهی الارب ). بازداشتن . (ترجمان القرآن ). واداشتن . (مصادر زوزنی ). منع کردن کسی را از چیزی و دفع کردن . برگرداندن و بازداشتن و منصرف کردن . (از ناظم الاطباء). باز ایستاده کردن کسی را. (غیاث اللغات ). دفعکردن . برگرداندن . منع کردن . (از اقرب الموارد). لازم و متعدی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - کف نفس ؛ خودداری . خویشتنداری . پرهیزکاری . عفاف . تعفف . (یادداشت مؤلف ). ◄ پیر شدن (ناقه ) پس سوده و کوتاه گردیدن تمام دندانش از پیری . (از منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة). ◄ دوباره دوختن جامه را بر یکدیگر. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). دوختن خیاط حاشیه ٔ جامه را یعنی دوباره دوختن آن را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نورد کردن جامه . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کور گردیدن : کف بصره (معلوماً و مجهولاً) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نابینا کردن . (غیاث اللغات ). ◄ بسیار پرکردن آوند را. (ازمنتهی الارب ). پر کردن خنور را. (ناظم الاطباء). پر و لبریز کردن ظرف را. (از اقرب الموارد). ◄ به لته عصابه بستن پای را. (از منتهی الارب ). لته بستن بر پای . (از ناظم الاطباء). پارچه ٔ کهنه را برپای بستن . (از اقرب الموارد). لته بستن . پارچه ای را بر زخم وجز آن بستن و استوار کردن . (از معجم متن اللغة). ◄ ترک کردن چیزی را. (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح عروض، انداختن حرف هفتم باشد از جزوی که رکن آخرین آن سببی خفیف باشد و چون از مفاعیلن نون بیندازی مفاعیل بماند بضم لام و مفاعیل ُ چون از مفاعیلن منشعب باشد آنرا مکفوف خوانند. (از المعجم شمس قیس چ کتابفروشی زوار ص ١٥١-٥٠).
کف . [ ک َ ] (اِ) سیاهی بود که مشاطگان بر ابروی زنان کنند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٤٨). چیزی باشد که مشاطگان بر ابروی عروس مالند. (برهان ). سیاهی که مشاطگان بر ابروی زنان مالند. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ اوبهی ). کحل . (از حاشیه ٔ المعرب جوالیقی ص ٢٦٣) : کف بنشاند و غازه کند و وسمه کشد آبگینه زند آنجا که درشتی خار است . مجیر غیاثی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٤٨). همان اژدها کان ز کوه کشف برون آمد و کرد گیتی چو کف . اسدی (از فرهنگ رشیدی ).
کف . [ ک َ ] (اِ) چیزی غلیظ که بر روی آب می نشیند و از جوش و غلیان دیگ بهم می رسد و آن را به عربی رغوه می گویند. (برهان ). آنچه از جوشش دیگ بر روی آب یا گوشت و امثال آن نشیند یا بر دهان شتر و روی آب جمع شود و آن را کفک به اضافه ٔ کاف دیگر نیز گفته اند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا). چیزی سفید و غلیظ که بر روی آب می نشیند و از جوش و غلیان آب بهم می رسد و از استعمال صابون و جز آن نیز پدید می آید. (ناظم الاطباء).یکی از اشکال انحلال هوا در مایعاتی که گرم یا تکان داده می شوند ایجاد می گرددمانند کف حاصل از حل صابون در آب که به نام کف صابون خوانده می شود و سرجوش و کف حاصل از جوشاندن برخی مواد که در سطح مایع جمع می شوند. (فرهنگ فارسی معین ).کفک . زبد. طفاحه . قسمتی پر هواتر و سفیدرنگ از مایعی که بر روی آن ایستد. (یادداشت مؤلف ) : می زرد کف بر سرش تاخته چو روی از بر زر بگداخته . اسدی . کف و تیرگی هرچه زان آب خاست ز می گشت اینک که در زیر ماست . اسدی . اگر گوید کف چیست ؟ گوییم آب است با هوا آمیخته . (جامع الحکمتین ص ٩٥). جاهل نرسد در سخن ژرف تو آری کف بر سربحر آید پیدا نه به پایاب . خاقانی . کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دل دل خارکنان از رخ گلزار نمود اینک . خاقانی . در کف بحر کفت غرقه شود هفت بحر اینک جیحون گواست شرح دهد با بحار. خاقانی . گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا درنگر آنک کف را دید سرگویان بود و آنکه دریا دید او حیران بود. مولوی . - کف آبگینه ؛ آبی باشد که مانند کف بر روی آبگینه پیدا شود بهنگام گداختن و بعضی گویند ریم آبگینه است . سفیدی چشم را زایل کند و آن را به عربی زبدالقواریر و ماءالزجاج خوانند و به یونانی مسحوقونیا گویند. (برهان ) (از آنندراج ). و رجوع به زبدالقواریر شود. - کف افگن ؛ کف کن . (از یادداشت مؤلف ). کف انداز. کف بر دهان آورنده . کف از دهان بیرون ریزنده . و آن نشانه ٔ مستی و نشاط و نیرومندی است و غالباً وصف هیون یا مردان دلیر آید و گاه دریا : هیونان کف افگن بادپای بجستند برسان آتش ز جای . فردوسی . شتر خواست از ساربان سه هزار هیونان کف افگن و پایدار. فردوسی . تن بی سران و سر بی تنان سواران چو پیلان کف افگنان . فردوسی . - کف انداختن ؛ کف آوردن . کف بدهان آوردن . کف بر لب آوردن . کنایه از خشمگین شدن : همان سام نیرم برآرد خروش کف اندازد و بر من آید بجوش . فردوسی . و رجوع به کف بر لب آوردن در همین ترکیبات و کف افکندن شود. - کف برآوردن ؛ کف انداختن : ازباد؛ کف برآوردن . (تاج المصادر بیهقی ). - کف بر لب ؛ که کف بر لب دارد. کنایه از دیوانه و خشمگین : دجله راامسال رفتاری عجب مستانه است پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه است . - کف بر لب (به لب ) آوردن ؛ چون مصروعان و مستان رطوبتی چون کف شیر به پیرامون دهان آوردن . (یادداشت مؤلف ). و آن کنایه از خشم و غضب باشد : تهمتن به لبها برآورد کف تو گفتی که بستد ز خورشید تف . فردوسی . به یک سو گرای از میان دوصف چه داری چنین بر لب آورده کف . فردوسی . همی گشت بر لب برآورده کف همی تاخت از قلب تا پیش صف . فردوسی . چو برق تیز هر یک تیغ در دست کف آورده به لب چون اشتر مست . نظامی . - کف به دهان آوردن ؛ کف انداختن و آن کنایه از خشم باشد : بینی که لب دجله چون کف به دهان آرد گویی ز تف آهش لب آبله زد چندان . خاقانی . - کف زن ؛ کف زنه . مرغات . کفگیر. (یادداشت مؤلف ). - کف زنه ؛ کف زن . (یادداشت مؤلف ). - کف شیشه ؛ زبدالقواریر. مسحوقونیا. (ازفهرست مخزن الادویه ). رجوع به کف آبگینه در همین ترکیبات شود. - کف کردن ؛ کف برآوردن : دهانش کف کرده است . (از یادداشت مؤلف ). - کف کردن دهان ؛ کف انداختن . - ◄ آب حسرت آمدن به دهان . (آنندراج ). - کف کردن شاش کسی ؛ در تداول، به حد بلوغ رسیدن او. (از یادداشت مؤلف ). - کف گرفتن ؛ کفک یا کف مطبوخی را هنگام جوشیدن گرفتن . (از یادداشت مؤلف ). - امثال : کف بر سر بحر آید و دردانه به پایاب . (جاهل نرسد در سخن ژرف تو، آری ...) خاقانی (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٢٢٠). ◄ قسمتی از چربی غیرمتراکم گوسفند و دیگر حیوانات که در طبخ غذا به کار نیاید و معمولاً آن را دور اندازند، و بعلت سبکی و شباهت با کف صابون این نام را بدو دهند و در تداول افراد درشت اندام و ناتوان را نیز به کف موصوف سازند چنانکه گویند فلانی کف است، یعنی عضلاتی ستبر و نیرویی در بدن ندارد و چون درمورد چهارپایان بکار برند بدین معنی است که در حیوان آماس گونه ای است و گوشتی در بدن ندارد و اگر داردمطلوب نیست و بیشتر اندام آن از چربیهای غیرمتراکم تشکیل یافته و ارزشی ندارد.