کف
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(کَ) [ ع. ] (اِ.) سطح داخلی دست یا پا که تقریباً گود است. ج. کفوف. ؛ ~ دست خود را بو کردن کنایه از: علم غیب دانستن (بیشتر به صورت استفهام انکاری به کار رود).
(~.) [ ع. ] (مص م.) بازداشتن، منع کردن.
(~.) [ په. ] (اِ.) ۱- انبوهی از حباب -های ریز که به هنگام جوشیدن آب در آن به وجود میآید. ۲- حبابهای ریز سفید رنگی که در اثر ترکیب مواد شوینده و آب پدید میآید. ؛ ~ به دهان آوردن کنایه از: سخت خشمگین شدن.