کلیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلیج . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان لاهیجان است که در بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد واقع است و ٣٤٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
کلیج . [ ک ُ ] (اِ) نانی باشد که خمیر آن از دیوار تنور افتاده و در میان آتش پخته شده باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ نان بزرگ روغنی را نیز گویند. (برهان ). کلیچه . کلوچ . نان روغنی بزرگ . کلوچه . (فرهنگ فارسی معین ). نان بزرگ روغنی . (ناظم الاطباء) : کریمی که بر سفره ٔ عام دارد کلیج از مه و از کواکب کلیچه . ابوالعلاء گنجوی (از آنندراج ). و رجوع به کلیچه شود.
کلیج . [ ک ِ ] (اِ) اسبی را گویند که هر دو پای اوکج باشد. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اسب سگ دست را گویند یعنی هر دو دست آن کج باشد. (براهین العجم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پیش رخش تو سبز خنگ فلک لنگ و سکسک بود بسان کلیج . عسجدی (از براهین العجم ).