کلید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلید. [ ک ِ ] (اِخ ) اقلید (نام محل ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به اقلید شود.
کلید. [ ک ِ ] (ازیونانی، اِ) مأخوذ از یونانی آنچه که بدان قفل بگشایند. (غیاث ). ترجمه ٔ مفتاح و اقلید معرب آن و اغلب که معرب اقلی باشد که بالکسر لغت یونانی است به همان معنی ... (آنندراج ). ابزاری که بدان قفل را گشایند و بندند. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). بندگشا. آهنی یا چوبی که بدان بندو قفلی را گشایند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفتح . مفتاح . مقلد. مقلاد. (ترجمان القرآن جرجانی ) (منتهی الارب ). مِرتاج . اقلید. (منتهی الارب ) : دانش به خانه اندردر بسته نه رخنه یابم و نه کلیدستم . ابوشکور (گنج بازیافته ص ٤١). به گنجی که بد جامه ٔ نابرید فرستاد نزد سیاوش کلید. فردوسی . کلید خورش خانه ٔ پادشا بدو داد دستور فرمان روا. فردوسی . کلید شبستان بدو داد و گفت برو تا که را بینی اندرنهفت . فردوسی . پناه روان است دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد. اسدی . کلید است ای پسر نیکو سخن مرگنج حکمت را در این گنج بر تو بی کلید گنج نگشاید. ناصرخسرو. بقا به علم خدا و رسول و قرآن است سرای علم و کلید در است قرآن را. ناصرخسرو. درگنج سعادت سازگاری ست کلید باب جنت بردباری ست . (سعادتنامه، منسوب به ناصرخسرو). کلید همه دارملک سلاطین به زیر گلیم گدایی طلب کن . خاقانی . عدل است و بس کلید در هشتمین بهشت کو عدل اگر گشادن ِ این در نکوتر است . خاقانی . چشمه ٔ خورشید لطف بلکه سطرلاب روح گوهر گنج حیات بلکه کلید کرم . خاقانی . پس جمله ٔ حکما بر آن اتفاق کردند که این حادثه را جز کفایت کلید نتواند. (سندبادنامه ). ولیکن چو در شیشه افتاد سنگ کلید در چاره ناید به چنگ . نظامی . فتح جهان را تو کلید آمدی نز پی بیداد پدید آمدی . نظامی . تو آنجا از جفت خویش چون کلید بر طاق و حلقه بر در مانی . (مرزبان نامه ). زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر. سعدی . چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی که وهم تصور کند که تریاقند یا کلید خزانه ٔ ارزاق . (گلستان ). کلید همه ٔ کارها صبر است . (از تاریخ گزیده ). مال خواهد کلید گنج ببر مرد جوید بکوش و رنج ببر. اوحدی . گر در خلد را کلیدی هست بیش بخشیدن و کم آزاری است . ابن یمین . بهشت و دوزخت را یک کلید است کلیدی این چنین هرگز که دیده ست ؟ پوریای ولی . هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید بستگیها را گشایش از در دلها طلب . صائب . - کلید ایمان ؛ کنایه از کلمه ٔ شهادت باشد. (برهان ). کلید بهشت .کلمه ٔ شهادت . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب کلید بهشت شود. - کلید برق ؛ ابزار یا وسیله ای که بر دیوار یا جایی دیگر نصب کنند و با حرکت دادن آن جریان برق را برقرار سازند روشنایی یا بکار افتادن ماشین و جز آن را. - کلیدبهشت ؛ کلید ایمان، کلمه ٔ شهادت . (ناظم الاطباء). کنایه از کلمه ٔ شهادت . (انجمن آرا). و رجوع به ترکیب کلید ایمان شود. - کلید رمز . رجوع به همین ترکیب ذیل ترکیبهای رمز شود. - کلید عقل ؛ کسی که حل و عقد کارها به او مفوض باشد. (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). - کلید عقل کسی بودن ؛ مشیر و راهنمای او بودن . راتق و فاتق امور وی بودن . مدیر و مدبر کارهای او بودن : به حرف حق همه را قفل برزبان اما کلیدعقل عدوی من اند در تزویر. شفیع اثر (از آنندراج ). - کلید غلط ؛ کلیدی که از قفل دیگر باشد و در قفل دیگر اندازند و آن را در عرف هند پرتالی خوانند. (آنندراج ): گره ز ناخن تدبیر کی گشاده شود که از کلید غلط بستگی زیاده شود. سعدالدین راقم (از آنندراج ). - کلید گنج حکیم ؛ کلمه ٔ بسم اﷲ الرحمن الرحیم . (ناظم الاطباء) : بسم اﷲ الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم . نظامی . - کلید وقت و ساعت ؛ چیزی است که از آهن سازند و مدار بست و گشاد و وقت وساعت بر آن باشد. (از آنندراج ) : کلید وقت و ساعت نیستم بختی چو او دارم که جز سرگشتگی هرگز دری نگشود بر رویم . محسن تأثیر (از آنندراج ). - کلید و کلان یا کلون کردن ؛ بستن . قفل کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ ابزاری که بدان چیزی را سفت و شل نمایند و بالا و پایین آورند و ببندند و باز کنند. (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح موسیقی، علامتی که در طرف چپ حامل روی یکی از خطوط قرار می گیرد و کارش معین کردن اسم نوتی است که در روی همان خط واقع شده است . در موسیقی سه نوع کلید بکار می رود که یکی نوت «فا» و دیگر «دو» و سومی نوت «سل » را معرفی می کند و هر یک از آنها به اسم نوتی که معرفی کرده موسوم است . هر یک از کلیدها ممکن است روی یک یا چند خط حامل واقع شود و روی هر خطی که واقع شد اسم خود را به آن نوتی که روی آن خط است می دهد، به این طریق که کلید «فا» روی خط چهارم و سوم حامل قرار میگیرد. کلید «دو» روی خطوط اول و دوم و سوم و چهارم واقع می شود. کلید «سل » روی خط دوم حامل جا می گیرد، و به این ترتیب عده ٔ کلیدها مانند نوتهای موسیقی هفت است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کند چوبین که بر پای مجرمان نهند. (حاشیه ٔ هفت پیکر چ وحید ص ٣٤٤) : هفت سالم در این خراس افکند در دو پایم کلید و داس افکند. نظامی . و رجوع به کلیدان شود.