کلیزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلیزه . [ ک ِ زَ / زِ ] (اِ) سبوی آب را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از رشیدی ). سبوی آب و ابریق و آفتابه . (ناظم الاطباء). کردی، کلوز (کوزه، سبو). طبری، کلا (کوزه ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو کرد او کلیزه پر از آب جوی به آب کلیزه فروشست روی . منطقی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
کلیزه . [ ک ِ زَ / زِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر است و ٥١٦ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).