کم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کم شدن . [ ک َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از تعداد چیزی کاسته شدن . کاستن . (فرهنگ فارسی معین ). نقصان . (ترجمان القرآن ). انتقاص . (زوزنی ) (منتهی الارب ). قلیل گشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به جای خشتچه گرشصت نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت . عماره . نه از لشکر ما کسی کم شده ست نه این کشور از خون لمالم شده ست . فردوسی . از آن سی سواران یکی کم شود به گاه شمردن همان سی بود. فردوسی . هرچند همی مالد خمش نشود راست هرچند همی شورد بویش نشود کم . عنصری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زیرا که نیست از گل واز یاسمن کمی تاکم شده ست آفت سرما ز گلستان . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ١٦٧). افزون شود نشاط و از او رنج کم شود بی رود و می نباشد یک روز یک زمان . منوچهری . به نزد پدر کم شدی سروبن پدر بدگمان شد بدو زین سخن . (گرشاسب نامه چ یغمایی ص ٣٧). و آنکه فزون آمد اگر کم شود چون به همه حال جهان را فناست . ناصرخسرو. آن بود مال که چون زو بدهی کم نشود به ترازوی خرد سخته و بردست خمیر. ناصرخسرو. قیمت دانش نشود کم بدانک خلق کنون جاهل و دون همت است . ناصرخسرو. کم شود مهر چو بسیار شود ناز بتا ناز با عاشق بسیار مکن گونکنم . مسعودسعد. ز کم خوارگی کم شود رنج مرد نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد. نظامی . سستی دل شد فزون و خواب کم سوزش چشم و دل پردرد و غم . مولوی . سنگ بدگوهر اگر کاسه ٔ زرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود. (گلستان ). ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه ٔ غم شود. (بوستان ). کم می نشود تشنگی دیده ٔ شوخم با آنکه روان کرده ام از هرمژه جویی . سعدی . غنیمت دان چو می دانی که هر روز ز عمر مانده روزی می شود کم . سعدی . بیا که رونق این کارخانه کم نشود ز زهد همچو تویی یا زفسق همچو منی . حافظ. برات خوشدلی ما چه کم شدی یارب گرش نشان امان از بد زمان بودی . حافظ. بخوان به خوان نوالم که کم نخواهد شد زکاسه لیسی درویش خوان نعمت شاه . قاآنی .