کم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کم کردن . [ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کاستن . مقابل افزودن و زیاد کردن . (فرهنگ فارسی معین ). تقلیل . نقص . وَکس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : که یک نیمه از عمر خود کم کنم جهانی پراز نام رستم کنم . فردوسی . نمودی خوار خود را ومرا چون خود زبون کردی ترا هرچند گفتم کم کن این سودا فزون کردی . فرخی . هر کو ز مراد کم کند مرد شود کم کن الف مراد تا مرد شوی . خواجه عبداﷲانصاری . کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ کانجا همه بانگ آمد و اینجا همه رنگ . (از کلیله و دمنه ). کجا خازن لشکر و گنج من به رشوت مگرکم کند رنج من . نظامی . گر آرایش نظم از او کم کنم به کم مایه بیتش فراهم کنم . نظامی . از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش . (بوستان ). کسی با سگی نیکویی گُم نکرد کجا گم شود خیر با نیک مرد. (بوستان چ فروغی ص ٢٦٢). به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم . (بوستان ). ◄ منها کردن . وضع کردن . موضوع کردن . افکندن . انداختن . بیرون کردن از؛ صد تومان از این هزار تومان کم کنید می شود نهصد تومان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (در کُشتی ) تنزل کردن، مقابل زیاد کردن . (فرهنگ فارسی معین ) کم آوردن : کرده کم از نگهت هر صنم گلبویی زده زانو به زمین پیش تو هر آهویی . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ طیفی واژهدان
تقلیل دادن، کاستن، ریزش کردن، تعداد را پایین آوردن کم گذاشتن