کمال گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمال گرفتن . [ ک َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کمال یافتن . به کمال رسیدن . کامل شدن . وصول به حد کمال و تمامیت : کمال دور کناد ایزد از جمال جهان کمی رسد به جمالی کجا گرفت کمال . قطران . شعر گویان را کمال معنی اندرلفظ اوست تا نگویی مدح از معنی کجا گیرد کمال . امیر معزی . تا چون کرمش کمال گیرد اندرز ترا بفال گیرد. نظامی . آن مه نو را که تو دیدی هلال بدر نهش نام چو گیرد کمال . نظامی . و مملکت کمال گیرد. (مجالس سعدی ). بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی یا رب مباد هرگز این عشق را زوالی . حافظ (از آنندراج ). و رجوع به کمال یافتن شود.