کمالالدین اسماعیل | ترکیبات | شماره ۱۰ - در مدح نظام الدین محمد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانا بسحر چشم جهانی ببسته یی زین حلقههای زلف که بر هم شکسته یی آخر چه فتنه یی؟ که ز عشق تو در جهان برخاست رستخیز و تو فارغ نشسته یی حقا که در مشهره لعل فستقی شیرینتر و لطیفتر از مغز پسته یی بشکسته یی بسنگ جفاها دل مرا پس رفته یی بطنز و سر زلف بسته یی در حقه عقیق تو یابند مرهمش آنرا که دل بناوک مژگان بخسته یی ای صبر ناپدید، تو بس تنگ عرصه یی وی اشک بیقرار، تو بس سر گشته یی وی یار سنگ دل که مرا طعنه میزنی باری ترا که نیست غم عشق، رسته یی زین سان که در همست و پر از بند چون زره بر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره؟ هر شام کآفتاب ز گردون فرو شود جانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهد اشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود خونش بدل فرو شود از غصههای من اندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود سر برنیاورید مگر از چشمسار چشم هر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود هر صبحدم که جیب لب از آه بردرم خون شفق بدامن گردون فرو شود شد نا پدید خون دلم در میان اشک چون چند قطره یی که به جیحون فرو شود بیتو هلال وار تن زرد لاغرم هر کش بدید گفت هم اکنون فروشود چون حلقههای زلف تو سردرسر آورد اندیشهها ز خاطر من سر بر آورد ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستان جان از برای غارت دل بسته بر میان یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوت با آنکه هندوان همه باشند پاسبان بردیده مینشانم چون لعبتان چشم هر هندوی که دارد از نام تو نشان رسمیست هندوان که در آتش کنند جای زان جای زلف تست مرا در دل و روان زلف تو دل همی ببرد از میان چشم نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان با ترک تاز طره هندوی تو مرا همواره همچو بنگه لوریست خان ومان اقبال هندوی تو و دولت غلام تست تا هست سوی تو نظر خواجه جهان صدر زمانه صاحب عادل نظام دین کش بوسه داد حلقه افلاک بر نگین ای سروری که مثل تو در روزگار نیست بارایت آفتاب جهانرا بکار نیست بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاه جودو کرم مگیر که آن در شمار نیست تا هست ابر جود تو بارنده بر جهان از نیستی بدامن کس بر غبار نیست گر در شکم که مثل تو بودست یا نبود دانم همی یقین که درین روزگار نیست در عهد تو میان بوفا استوار کرد گر چه فلک بعهد چنان استوار نیست از سایه تو هر که جدا شد چو آفتاب یک ذره بر زمینش جای قرار نیست روزی دوگر حسود ترا کارکی برفت آن از نوادرست بدان اعتبار نیست از بس که مسرفست بدادن سخای تو خواهنده را ملال گرفت از عطای تو لطف تو در شمایل جان آن اثر کند کاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند بیرون از آن که کام دل آرزو دهد جود تو در زمانه چه کار دگر کند؟ بر سر کند حسود تو خاک از جفای بخت هر روز کآفتاب سر از خاک برکند از نوک خامه تو چکیدست بر زمین آن مایه یی که خاک از آن نیشکر کند اقبال را نشیمن اصلی جناب تست جود تو بایدش که بهر جا گذر کند آنرا بآب روی نگیرند در شمار کز آب چشم خصم تو رخسارهتر کند هر کس که او زبان بثنای تو برگشاد شاید که همچو شمع زبان تاج سر کند گر چه کنند بخشش پیوست بحر و کان هرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان ای صاحب زمانه و دستور روزگار بادا همیشه خصم تو مقهور روزگار پروانه ضمیر تو حاصل کند نخست پس شمع آفتاب دهد نور روزگار جان از برای خدمت تو بست بر میان وین قدر خود چه باشد مقدور روزگار گردون نوشته بود در القاب خاص تو مشکور از آفرینش و مشهور روزگار بر تارک عروس بقایت کند نثار عطار چرخ عنبر و کافور روزگار پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب بنوشته دست عمر تو منشور روزگار کوته شود ز دامن اعمار دست مرگ چرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار این رسم جود کز دل و دست تو دیدهایم حقا اگر ز حاتم طایی شنیدهایم ای سایهات خجستهتر از سایه همای بر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای تشریف بود و تربیتی بس بجای خویش گر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای معلوم شد که سوی نکوییست رای شاه چون کرد رای آنک خرامد بدین سرای شاه ستارگان را جوزاست برج اوج زیرا که هست خانه دستور نیک رای لایق بحسب حال تو بیتی شنیدهام از گفته عمادی بس نغز و دلگشای تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمی مصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای برخوان نعمتت چو ملو کند میهمان گنجم هر اینه بطفیلی من گدای کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخن ور گفتهاند پس تو مرا تربیت مکن دولت قرین حضرت صدر زمانه باد اقبال را مقام بر این آستانه باد هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جست انرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد مرغی که کرد بیضه زرین آفتاب بر گوشه سرای تواش آشیانه باد از بارگاه غیب بدرگاه حشمتت امداد کامرانی و نصرت روانه باد ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوش وز تو اشارتی بسر تازیانه باد تا گرد قطب باشد دوران فرقدان دوران آن دو گانه بر این یگانه باد وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلک کارش چو کار خادم زیر از میانه باد داد مرادهای تو گیتی بداده باد دست و دل و در تو بشادی گشاده باد