کمالالدین اسماعیل | ترکیبات | شماره ۱۳ - وله ایضا فی مرثیه المولی صدرالدین عمر الخجندی رحمه الله
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیزید تا غریو بعیوق بر کشیم فریاد دردناک ز سوز جگر کشیم از دیده آب گرم فشانیم همچو شمع وز سینه باد سرد چو وقت سحر کشیم این اشک گرم رو را سر در جهان نهیم وین آه سرد دم را سر بر قمر کشیم نه کم ز بر بطیم بسازیم چنگ خویش هر رگ که آن ننالد از تن بدر کشیم از آسمان قلاده بلور بگسلیم وز آفتاب، قرطه زربفت بر کشیم لختی ادیم خاک بدست هوا دهیم تا زان نقاب سازد و در روی خور کشیم از بهر قصد چرخ بدامن کشیم سنگ چون کوه چند بیهده تیغ و کمر کشیم؟ چشم ستاره گر بکرشمه نظر کند میلی ز سوز آه دلش در بصر کشیم صبح ار دهان بخنده گشاید ازین سپس حلقش به تیغ تیز چو خورشید در کشیم تن را چو ریسمان بگدازیم از عنا پس هم ز اشک چشم خودش در گهر کشیم غوغا کنیم بر در زندان کالبد باشد که یوسف دل ازو بر زبر کشیم هر روز کمترست عیار وفای او چندانکه ما جفای جهان بیشتر کشیم طوفان محنت آمد و عالم فرو گرفت شاید که رخت خویش بجایی دگر کشیم درمان ز دست رفته، چرا خون دل خوریم؟ پایان کار دیده، چرا دردسر کشیم؟ خیزید تا بتربت صدر جهان رویم خاکش بجای سرمه درین چشمتر کشیم از غم حشر کنیم وزانده مدد بریم وز روزگار کینه قصد عمر کشیم ایام را ز درد دل ما خجالتست حاجت بشرح نیست که ما را چه حالتست تا دیده بود واقعه زین صعبتر ندید دل کین خبر شنید کسش با خبر ندید این نیز هم بدیدی و در تو اثر نکرد ای شوخ دیده کس چو تو خیره دگر ندید سودای خوشدلی مبر از کاسه سپهر کز خوان او نواله کسی بیجگر ندید؟ شیرین که یافت کام دل از لذت جهان؟ کو تنگ و تیر حادثه چون نیشکر ندید زین صعبتر چه حادثه باشد؟ که خواجه را یک هفته شد که دیده ما یک نظر ندید دل داد مرگ را که ازو جان همی ستد لطف شمایلش بحقیقت مگر ندید اسباب کامرانی خود دید هر چه خواست عمر دراز کز همه بایستهتر ندید قعر بحار معنی او فکر در نیافت کنه جمال صورت او چشم سر ندید بسیار تخم فضل و فضایل بکشت لیک سیل فنا درآمد و زان کشته بر ندید غبنیست در شنکجه تابوت تخته بند سروی که کس بلطفش شمشادتر ندید حیفست با تپانچه خشت لحد گلی کاسیب لطمه جز ز نسیم سحر ندید از همت بلند بفردوس رای کرد چون کار این جهان را جز مختصر ندید چرخ هزار دیده فرو بیخت خاک او چندانکه جست جز همه فضل و هنر ندید از منصب آن بیافت که هیچ آدمی نیافت وز دولت آن بدید که هرگز بشر ندید دردا و حسرتا که چو کارش بکام شد چون چشم باز کرد از آن هیچ اثر ندید گردن بحکم هیچ کس ارچه نداده بود از انقیاد حکم اهلی گزر ندید آوخ که چون بدید بتحقیق روی کار آورد پشت او بزمین چرخ کینه دار دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟ آتش بخلق در زد و از دودمان برفت یک شهر آستینش گرفته که، امشبی نگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟ کز ناگه آن چنان بتن ناتوان برفت بر نقره خنگ چرخ سواری همی نمود و او کرد سرکشی و ز دستش عنان برفت انصاف خود عبارت از و بد همه جهان این درد دل ببین که جهان از جهان برفت اکنون چه حاصل از قفص تنگ روزگار کان طوطی شکرسخن خوش زبان برفت از خاک خوابگاهش باد سخن نشست وز آتش فراق وی آب روان برفت باد صبا چو یافت ز بیماریش خبر زورش ز دست و پای و قرارش ز جان برفت کام دوات از غم او خشک و تلخ گشت مغز قلم ز حسرتش از استخوان برفت گر خون گریست خامه فتوی بحق گریست کز دستش آن عبارت و خط و بیان برفت پهلو بجای خویش تهی کرد مسندش از صفه یی که جواجه دنیا از آن برفت گردون ز غصه دست بدندان بسی گزید لیکن چه سود داشت، چو تیر از کمان برفت روزی سه چار ماتم او داشت هر کسی آن سوز کمترک شد و آن اندهان برفت آزاد و بنده با سر شغل و عمل شدند بیچاره صدر دین، که بقهر از میان برفت از شیر بچه بیشه دولت تهی مباد اکنون که زور با زوی شیر ژیان برفت خود روشنست این که دهد جای با شهاب چون آفتاب از سراین خاکدان برفت گر او بزرگ بد خلف او نه کوچکیست نور شهاب و ظل عمر دیو را یکیست زین عمر سست پای چو پیمان روزگار وین حادثات سخت چو زندان روزگار اندیشه میکنم، نه همانا توان ربود گوی مراد در خم چوگان روزگار یک رنگی از نهاد زمانه طمع مدار چون نیست جز دو رنگی درشان روزگار دست فنا چو دامن آخر زمان گرفت در پای خود درید گریبان روزگار بسیار بیوفا را دیدم بعهد خویش لیکن یکی ندیدم برسان روزگار اندر جوال عشوه دنیا مشو از آنک زین لعبها بسیست در انبان روزگار لب تا لب جهان بطلب تا کدام جان خائیده دل نگشت بدندان روزگار دیدی که هم ز پای درآورد دست چرخ مردی که مرد بود بمیدان روزگار گرچه ز درد دل جگرم خون همی شود از مرگ این بیگانه دوران روزگار خرسند گشتهایم که آخر قویدلست این شافعی وقت بنعمان روزگار ای ذات تو خلاصه این هر دو خاندان کامروز هست زبده ارکان روزگار پاینده باد یا که یقینم که بعد ازین چون تو گهر نخیزد از کان روزگار خالی ز سایه تو مباد این دو خاندان کامروز جاه تست نگهبان روزگار معنی روزگار شمایید و جز شما حشویست بر جریده نسیان روزگار خود را نگاهدار ز آسیب چشم زخم زنهار خواجه، جان تو و جان روزگار تو در پناه عافیت و در پناه تو این خواجگان عصر و بزرگان روزگار