کمالالدین اسماعیل | ترکیبات | شماره ۶ - و قال ایضا یمدح الصدر رکن الدین صاعد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای برده آتش رخ تو آب کارگل بر باده داده عارض تو روزگار گل با چهره تو زحمت باغ است گل، از آن برچین نهاد زخار همه رهگذر گل خونین شدست سربسر اندام نازکش از بس که مینهد رخ خوب تو خار گل یکدم بوصل تو دهن از خنده پر خنده پر نکرد تا خون دل نکردی اندر کنار گل گر گل بشد، چه شد؟ همه سرسبزی تو باد ما را بس است عارض تو یادگار گل گر گرفتهام که گل ز رخ تست شرمسار منت خدایرا که نیم شرمسار گل عکس رخت رفو کند او را بیک زمان گرچه بریختست زهم پود و تار گل گل چون رخ تو باشد لیکن بشرط آن کز غالیه خطی بدمد برعذار گل جایی که تیر غمزهات از جان سپر کند پیکان غنچه پر از نهیبش بیفکند تا خط فستقی ترا دید پر شکر پسته زبان بطعنه نهادست در شکر پیرامون دهان تو چون خط فرو گرفت گفتم: گرفت طوطی در زیر پر شکر تا بنده باشد از بن دندان لب ترا از خاک بر نرسته ببندد کمر شکر با ما تو در خصومت و بیآگهی تو میریزد از دهان تو بر ماگهر شکر باد دهان اگر بمثل در جهان دمی گردد نباتهای زمین سر بسر شکر در چشم من دهان ترا ذوق دیگرست اری خوشی فزود ز بادامتر شکر از چهره وجه بوسه بهای تو کردهام دانم همه کسی بفروشد به زر شکر تا شد شکسته پستهات از شکر سخن آمد بسی شکست از آن پسته شکر سر بر خطت شکرچه چه عجب گروهمی نهد خط طرفه ترکه بر شکرست سر همی نهد ای از رخ و دهان تو رسوا گل و شکر روی و لیست روی لبت یا گل یا شکر روی و لب تو مایه سودای ما چراست؟ گر زآنکه هست داروی سودا گل و شکر با آب و آتش آنچه گل و شکرت کنند هیچ آب و آتش آن نکند با گل و شکر دراعه حشیشی و پیراهن قصب بدریده پیش روی پیش روی تو عمدا گل با رنگ روی و طعم لبت اوفتادهاند اندر زبان بلبل و ببغا گل و شکر تنگست همچو غنچه و ظرف شکر دلم زیرا که فرق نیست ز تو تاگل و شکر اشکم همه گلاب و جلا بست زآنکه کرد در چشم من خیال تو پیدا گل و شکر از عدل خواجه دان تو که در دیده و دلم به آب و آتشند بیک جا گل و شکر سلطان شرع صاعد کز همت بلند آورد رای او سر خورشید را ببند برداشت دست جود تو اسم سؤال زر بنهاد جود دست تو رسم زوال زر از دست بخشش تو زراندر جوال شد رفت آنکه رفت هرکسی اندر جوال زر کان و ترازواند در ایام وجود تو بر دل نهاده سنگ زشوق وصل زر آواره شد زبیم سخایت زر آنچنانک رستست در دو دیده نرگس خیال زر در چشم غنچه زر ز پی آن گداختند کو با وجود عدل تو میزد مثال زر در دین بخشش تو بتوی کلک تو بر خلق خون لعل مباحست و مال زر تیغ زبان کشید نیارد زبأس تو رویین تن ترازو در روی زال زر از بس که میزنندش خوارست و شهر گرد بخشود نیست با کف راد تو حال زر سنگست در قفایش هرجا که میرود زان در بدر بسان شگ زرد میدود گر نه زدست را تو آمد بجان گهر چندین چراست در سخن تو نهان گهر؟ تا بوکه بر تو بندد خود را ریسمان برآویخته ست سال و مه از ریسمان گهر هرکس که گشت حلقه بگوش تو چون نگین بر تخت زر نشید از آن پس چنان گهر تیغ برهنه را که نبد آب بر جگر هست از سخاوت تو کنون برمیان گهر ابر اربیاد دست تو بر بوستان چکد یابند غنچه را چو صدف در دهان گهر شمشیر آهنین رو نشکفت بعدازین گر ناورد زشرم لبت بر زبان گهر دینار آفتاب نخست از جهان بنقد بستاند ابرزفت و دهد بعد از آن گهر او چون تو کی بود که ز دست زبان تو بگرفت تا بچشم حسودت جهان گهر؟ ای ز آستان قدر تو در یوزه فلک زیر نگین حکم تو پیروزه فلک از بس که ریخت آن کف میمون زر و گهر درهم شدند از کف اکنون زر و گهر روز و شب از ستاره و خورشید میکشید از بخششت زمانه بگردون زر و گهر در آتش و در آب خلاص و امان خویش جویند از آن دو دست همایون زر و گهر گویی شدست کوره زر گر عدوت از آنک هست اندرونش آتش و بیرون زر و گوهر رخساره پخچ گشته و سوراخ در شکم از طعن و ضرب، خصم تو همچون زر و گهر برگ درخت و قطره باران شگفت نیست کز دولتت شوند همیدون زر و گهر بر باد داد خشک و بحر و کان گفت کز بحر و کان همی دهد افزون زر و گهر ای بس که زرد و سرخ برآیند ازین سپس از شرم این قصیده موزون زر و گهر درحلقه عبید تو گوهر چو جای یافت شاید که سر زصحبت دریا و کان بتافت تا ممکن است، صدر جهان سرفراز باد خورشید را بسایه جاهش نیاز باد ایام را مهابت تو فتنه سوز شد آفاق را عنایت تو کار ساز باد قهرت گشاده پنجه بسان چنار و خصم چون کاخ بهر سیلی گردن فراز باد ای لفظ شکرین تو چون پنبه مغزدار چون پستهات دهان بشکر خنده باز باد هندوی یک سواره کلکت چو برنشست برخیل خانه قدرش ترک تاز باد خصمت چو لاله ز آتش دل سوخته جگر وز آب چشم خود چو شکر در گداز باد عمر دراز به ز همه چیز در جهان دانی چو بیتکلف عمرت دراز باد این موسم مبارک و مانند این هزار در خرمی بسر بر و در خوشدلی گذار