کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مکن بر من ستم جانا از ین بیش بکارت مینیاید به بیندیش لبت خون میچکاند از دل من نمک خون آورد پیوسته از ریش مرا دل خود ز جور چرخ ریشست تو بیهوده نمک بر ریش مپریش بخون زندگانی تشنهام زانک که سیر آمد دلم از هستی خویش ازین پس دست ما و دامن صبر ببینم تا چه خواهد آمدن پیش همی یکسان نماند کار گیتی گهی نوشست کار او و گه نیش بصبر احوال دیگر گون شود هم کسی باید که دارد صبر ازین بیش ز تو روزی بکام دل رسم لیک بخون دل بر آید کار درویش