کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من چو بچه مهر تو بشکستم وز دست غم تو بیوفا جستم فارغ شدم و زبان بد گویان بر خود چو در وصال تو بستم از آمدنت طمع چو ببریدم از محنت انتظار وارستم گر دست بشستم از تو جایش بود کز دست تو خون بخون بسی شستم صد بار مرا شکست عهد تو من عهد تو هیچ بار نشکتم سر رشته جور و ناز بگسستی من نیز امید از تو بگسستم هستت دگری بجای من، آری شک نیست که من بجای آن هستم لختی بدویدم از قفای تو چون مانده شدم ز پای بنشستم گر با سر مهر تو شوم دیگر شاید که نهی نگار بر دستم