کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ندانم غنچه را بلبل چه گفتست که بس خونین دل و چهره کشفتست مگر رازی که او را با صبا بود یکایک فاش در رویش بگفتست تو گویی آتش افتادست در خار ز بس گلها که از گلبن شکفتست بجز در حلقه لاله نیایی گهرهایی که چشم ابر سفتست اگر چه فتنه باغست نرگس بدان شادم که آخر فتنه خفتست صبا کرد آشکارا بر سر چوب هر آن خرده که گل در دل نهفتست دو سر در یک قدم بنمود نرگس بنا میزد، چه زیبا طاق و جفتست