کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روی بنمای که دیوانه شدم رحمتی، کز غمت افسانه شدم شمع رخسار تو نادیده تمام من دل سوخته پروانه شدم آشنایی غمت بود سبب کز همه شادی بیگانه شدم باغم دل شکنت در پنجه من بیدل که چه مردانه شدم دام زلف تو ندیدم بر راه ناگهان شیفته دانه شدم آرزوی لب میگویم خاست نزگزافی سوی میخانه شدم هوس زلف چو ز نجیرم کرد نه ز بیعقلی دیوانه شدم