کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا که زهره نباشد که در رخت نگرم بیا بگو که ز وصل تو بر چگونه خورم؟ بچشم من نرد گردت ار بسی کوشم بگرد تو نرسد چشمم ار بسی نگرم بدولت غم تو آتش دلم زنده ست ز شادی ار چه نماندست آب بر جگرم شود ز سینه من مهر روی تو تابان اگر چو صبح ز دست تو پیرهن بدرم حکایت غم تست ار بخانه بنشینم فسانه من و تست ار بکوی بر گذرم بباغبانی و اختر شناسی افتادم ز عشق روی و قدت تا برفته یی ز برم بباد قد تو از بس که سرو پیرایم از ارزوی رخت بس که اختران شمرم من و خیال تو زین پس، اگر بود خوابم من و حدیث تو زین پس، اگر بود خبرم چو آفتاب اگر جای بر فلک سازم دود همی غم عشقت چو سایه بر اثرم