کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما حالی از نشاط کناری گرفتهایم در سر زجام غصه خماری گرفتهایم پروردهایم دشمن جانرا بخون دل پس لاف میزنیم که یاری گرفتهایم چندین هزار گلبن شادی درین جهان ما با غم تو دامن خاری گرفتهایم دیدم نبهره بود بمعیار مردمی از دوستی هر که عیاری گرفتهایم هرگه که دست در سر زلف بتی زدیم چون نیک بنگری دم ماری گرفتهایم جز درد دل ز دیده ندیدیم ازین سبب بر خون دل زدیده کناری گرفتهایم کردم شمار و در غلطم از همه شمار عمر خود زهر که شماری گرفتهایم آیین خوش دلی ز زمانه بر اوفتاد ما بیهده چرا پی کاری گرفتهایم؟