کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز دیدی که ابرتر دامن باغ را کرد پر گهر دامن؟ گل ز بهر نثار بر چیدن پیرهن کرد سر بسر دامن غنچه تنگ چشم را گر چه هست پر خردههای زر دامن از گدایی چو قرص خور بیند باز گیرد ز یکدگر دامن سرو آزاد بین چو چالاکان در زده چست در کمر دامن پای در آب مینهد زیراک کرد از ساق ز استر دامن گر چه ار خار خیمه گل را میخها کوفتند بر دامن روی نگشاده رخت میبندد درچده از پی سفر دامن وانک وانک چنار پنجه کشید کش بگیرد برهگذر دامن کف برآورده پای در زنجیر آب دیوانه شکلتر دامن وانک اندر قفای دیوانه کوه کردست سنگ در دامن