کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر آمد ز گلزار باد بهاری بیاور میارغوانی، چه داری؟ بر ما ز تقصیرهای گذشته چه عذر پذیرفتهتر از میآری؟ چمن از که اندوخت این پادشایی؟ صبا از که آموخت این ساز گاری؟ ز غنچه دهانی و صد گونه خنده ز بلبل زبانی و صد گونه زاری نسیم سبک دست بر افسر گل بگاورسه زر کند خرده کاری زهی شوخ نرگس که با عمر کوته گذارد شب و روز در شاد خواری بسوک شکوفه هوا هر زمانی بپوشد ز ابر آب بفتی بخاری ز بس لطف و دلداری غنچه گل که میکرد بالاله از غمگساری خجل گشت نرگس ز رویش ازینست که سر بر نمیدارد از شرمساری همی خواست سوسن که تا عذر خواهد ولیکن زبانش نمیداد یاری سر از خواب مستی کنون بر ندارد هر آنکس مه دارد دل هوشیاری من و سیم و یار و حریف موافق کسی را که باشد، زهی بختیاری