کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترسم آن نوش ز لب کم سخنی در زبانها فتد به بیدهنی زاهد ار بیند آن دو لعل چو می ساتکینی کشد برو سه منی رنگ و بوی از رخ و خطش گیرد دیبه چین و نافه ختنی ای که از چهره ماه بر فلکی وی که از قد سرو در چمنی با چنین چشم و روی و لب که تراست با گل و نرگس و سمن بزنی از رخ و غمزه خنجر و سپری آفتابی تو یا گل و سمنی چون خرامی بگاه آمد شد فتنه صد هزار مرد و زنی بیمیانی، چرا کمر بندی تا مرا در غلط همی فکنی پشت مشک و بنفشه بشکتی آخر این زلف برکه میشکنی؟ گر چه در زلف تست جای دلم در میان دل غمین منی تا بدانی که از لطافت و حسن هم تو در بند زلف خویشتنی