کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خه، شاد و کش آمدی کجایی؟ شرمت بادا ز بیوفایی کو آن عهد و استواری؟ کو آن همه مهر و آشنایی؟ خود هیچ ز حال ما نپرسی یک لحظه بنزد ما نیایی جان و سر تو که هم سر آید آن محتشمی و این گدایی ما را چو فقاع بسته کردی تا کوزه ز دیگران گشایی گفتی که ز من جفا نبینی هر چند که بیشم آزمایی تقصیر نمیکنی زه تو تو خود نه ز مردم جفایی ای غم ز تو من چه عذر خواهم؟ پیوسته تو در صداع مایی وی وصل ترا چه بود باری کز دور رخم نمینمایی ای دل تو عظیم تیره رویی وی عقل تو سخت تیره رایی ای اشک تو باری از میانه بر خود زده یی دو روشنایی