کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیمار فراق تو بحالیست در دور تو عافیت محالیست در عهد تو کس نشان ندادست کآسود کیست پا وصالیست بر چهره روزهای گیتی روز من تیره روز، خالیست رخ چون که و دل ز عشق جو جو هر عاشقی از تو در جوالیست در خشم شوی ز هر چه گویم ای دوست، مرا ز تو سوالیست بابنده چنینی یا ترا خود ز افسانه عاشقان ملالیست؟ از گردش چرخ هر زمانم بر دست غم تو گوشمالیست مه گفت: من و رخ تو، آری اندر سر هر کسی خیالیست میبر بندی به زر میان را با انکه چو من ضعیف حالیست