کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیست چه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست بر نبندد ز میان تو کمر طرفی، از آنک در میان خود بجز از طرف کمر حاصل نیست ذوق باشد دهنم را که کد یاد لبت ورچه ذوق شکر از نام شکر حاصل نیست گفتی اندر مه و خورشید نگاهی میکن گر ز رخسار منت حظ نظر حاصل نیست گر چه این هر دو دوجسمیست بغایت روشن آن غرض کز تو بود از مه و خور حاصل نیست دل ز زلف تو طلب کردم و بر خود پیچید گو: مکن شرم، بگو نیست اگر حاصل نیست بجز از درد سر ار با تو بسی خواهم گفت هیچ مقصود منای جان پدر حاصل نیست گفتمت بوسی از آن لعل وز من جانی نقد این توقف ز چه رویست؟ مگر حاصل نیست؟ بر گرفتم طمع از تو که مرا هیچ طمع بیزر از تو نشود حاصل وزر حاصل نیست