کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم از آتش غم چنان میگدازد که شکر در آب روان میگدازد چو سایه ز خورشید هستی بنده ز مهرت زمان تا زمان میگدازد دو رسته درت در یکی چشم سوزن تنم را چنان ریسمان میگدازد چو نام لبت بر زبان بگذرانم ز ذوقم شکر در دهان میگدازد چه خوش قالبی دارد آن تنگ شکر که جان خویشتن را در آن میگدازد دلی نرمتر دارم از موم و دایم ز تاب رخت شمع سان میگدازد چه جای دل من؟ که از تاب مهرت تن ماه در اسمان میگدازد دلم بوته یی شد که بر آتش غم چو زر این تن ناتوان میگدازد ز بس پشت گرمی که دارم ز عشقت مرا آشکار و نهان میگدازد زهجر توام خون بیفسرد در دل ولی مغز در استخوان میگدازد مثالیست از چهره من هر آن زر که خورشید در چشم کان میگدازد ز وز دل ماست و زتاب رویت که باریک مویت چنان میگدازد چگونه دهم شرح عشقت که چون شمع لب من ز تاب زبان میگدازد رهی راستی را بوصف تو اندر نه نظم سخن کرد، جان میگدازد