کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم هر شب از عشق چندان بنالد که از آه او چرخ گردان بنالد ندانم چه بیماریست این که جانم ننالد ز درد و ز درمان بنالد برقص اندر آید دل از سینه من سحرگه که مرغی ز بستان بنالد چو چنگ ارزنی یک سرانگشت در من ز من هر رگی برد گرسانی بنالد اگر بشنود کوه نالیدن من ز درد دل من دو چندان بنالد لبی کو بخاک درش تشنه باشد عجب نیت کز آب حیوان بنالد بتیمار هجران گرفتار گردد هر آن دل که از نازجانان بنالد