کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رخ خوبت به قمر میماند ذوق لعلت به شکر میماند عقل با این همه دانایی خویش چون ترا بیند در میماند اندرین عهد همانا فتنه بسر کوی تو بر میماند چشم من بالب تو هر دو جهان خشک میبازد وتر میماند با رخ خوبت تو در خانه من اول شب بسحر میماند گفتی ار نایم و زحمت ندهم این بیک چیز دگر میماند من ندانستهام این شیوه ز تو بطلب کاری زر میماند مگر از نازکی عارض تو بر رخ از بوسه اثر میماند هر گه آیی بر من، روز دگر در همه شهر خبر میماند بوسه خود چیست؟ که بر چهره تو نقش تیزی نظر میماند بر من اکنون ز شمار غم تو تیم جانی و بسر میماند هیچ دانی که چو آن بستانی بر من او را چه قدر میماند؟