کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یا رب! این بچه ترکان چه ز ما میخواهند؟ که همیشه دل ما را ببلا میخواهند زلف پر چین ز چه بر زیر کله میشکنند؟ گر نهمان بسته ترا ز چین قبا میخواهند روز اسب و زره و تیغ و کمر میطلبند شب شراب و قدح وزیر و دوتا میخواهند ده منی گرز چو از دست بمی اندازند یک منی ساغر در حال فرا میخواهند باز چون از پی بازی سوی میدان تازند گوی و چوگان ز دل و قامت ما میخواهند زلف چون چوگان دارند وز نخدان چو گوی پس ز ما عاریت این هر دو چرا میخواهند؟ آفت هوش و روانند و بلای دل و دین وانگه ایشان را مردم بدعا میخواهند اصلشان چون ز خطا باشد بر اصل خطا لاجرم بوسه بها جزو خطا میخواهند رایگانی بتوکی بوسه دهند؟ آن قومی کز پی بچه خود شیر بها میخواهند