کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از گلبن زمانه مرا بهره خار بود وزجانم روزگار نصیبم خمار بود اکنون چه راحتست درین دور زندگی چون شد بهر زه آنچه ز عمر اختیار بود؟ از حادثات دهر و جفاهای روزگار خود هیچ بود آنچه مرا در شمار بود بر بود هر چه مایه من بود روزگار وان مایه خود چو درنگری روزگار بود تنها نه روزگار بعهد استوار نیست من خود ندیدم آنکه بعهد استوار بود بر خاطر منست و فرامش نکردهام آن عهد خوشدلی که مرا یاریار بود هم آبروی بود مراهم هوای دل وان آب و آن هوای خوشم سازگار بود جان از میان حادثه آورده بر کنار وان آرزو که بود مرا در کنار بود از جام باده عیش مرا بود روشنی وز روی دوست کار دلم چون نگار بود بختم بطبع خوش همه در پیش مینهاد آن چیز را که طبع منش خواستار بود ور بر خلاف رسم غمی روی مینمود زانم غمی نبود چو با غمگسار بود