کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیکویی بیش از آن نمیباید فتنه اندر جهان نمیباید راست اندازه دلم دارد تنگتر زان دهان نمیباید لبکی داری آن چنان کانصاف جز لب من در آن نمیباید زلف شوریده رامکن در بند کان خود الا چنان نمیباید آن نقابت ز چهره یکسو کن کآفتابم نهان نمیباید جان همی خواست، گفتمش: بستان گفت: نی، رایگان نمیباید گفتم از من بخر ببوسی گفت: تا بدین حد گران نمیباید از رخت میخرم بجان بوسی هیچ دلالمان نمیباید پیشتر زان بده که خط بدهد زانکه شب در میان نمیباید