کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نام تو برم زبان بیاساید یاد تو کنم روان بیاساید در بر گیرم ترا سرا پایم تا مغز در استخوان بیاساید الا غم تو نماند در عالم چیزی که دلی از آن بیاساید بوس تو نیازمودهام لیکن دشنام دهی که جان بیاساید تشویق و فتور طره و غمزه گر بنشانی جهان بیاساید حیفی دانی بزرگ اگر جانم از جور تو یک زمان بیاساید آسایش ده تو نیز یک ساعت تا این تن ناتوان بیاساید بگشای بشب نقاب تا گیتی از نعره پاسبان بیاساید بردار ز جهره زلف تا خورشید از گردش آسمان بیاساید بردوز لبم زناله تا یک شب گوش فلک از فغان بیاساید بیک نفسم ز شغل آمد شد وقتست که ناگهان بیاساید تا خوابگه سگ درت باری از زحمت این گران بیاساید