کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کی بود؟ کی بود؟ که در آیم ز درت همچو زلف تو در افتم ببرت تا که از بوسه بتاراج دهم شکر ننگت و تنگ شکرت آه کز زلف تو آمیخت دلم بسته موی شدن چون کمرت همه فتنه شده بر یکدیگر حلقه زلف یک اندر دگرت این دل سوخته خرمن خرمن مینیاید بجوی در نظرت دل ز زلف تو برون آورمی اگرم دستر سستی بسرت آب چشم و رخ ز درم هر دم که گلی سازند از خاک درت گر ز جان دست برداری تو، دهم از دلی پاک دلی بیجگرت